خانه / ادبیات / حکایت

حکایت

این حکایت شنو که در بغداد

رایت و پرده را خلاف افتاد

رایت از گرد راه و رنج رکاب

گفت با پرده از طریق عتاب

من و تو هر دو خواجه تاشانیم؟

بنده بارگاه سلطانیم

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بی‌گاه در سفر بودم

تو نه رنج آزموده‌ای، نه حصار

نه بیابان و باد و گرد و غبار

قدم من به سعی پیش‌تر است

پس چرا عزت تو بیش‌تر است؟

تو برِ بندگان مه رویی

با کنیزان یاسمن بویی

من فتاده به دست شاگردان

به سفر پای‌بند و سرگردان

گفت من سر بر آستان دارم

نه چو تو سر بر آسمان دارم

هر که بیهوده گردن افرازد

خویشتن را به گردن اندازد

از گلستان سعدی

فایل صوتی

مطالب مرتبط

معانی لغات درس ۱۱ فارسی هفتم -متوسطه ۱ معلم – صاحبدل

شعر خوانی گــِـل و گــُـل محفل: مجلس                 ...

۵ comments

  1. امیدوارم ادامه ی مطالب شما را به زودی شاهد باشم!

  2. سلام! چه حکایت زیبایی ! و چه تعابیر زیبایی!

  3. امیدوارم مطالب جدید شما را به زودی شاهد باشم.

  4. نزدیک شدن ماه رمضان پیشاپیش تبریک

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.