داوود دانشور – تاج بخش فناییان – محمود فرهنگ از نامگذاری ” تالار قشقایی” می گویند :

به گزارش ایسنا، حسین قشقایی ، دانشجوی دانشگاه هنرهای دراماتیک بود که در سال 57  فارغ التحصیل می شود و در جریان انقلاب شهید می شود.

بعد از شهادت، یکی از نمایشنامه های قشقایی به نام “نهضت حروفیه” توسط داوود دانشور در تالار چهار سو کارگردانی می شود، این اجرا برای زنده نگه داشتن نام این شهید بود که منجر به تغییر نام تالار چهار سوی فعلی به تالار شهید قشقایی شد.

داوود دانشور، کارگردان تئاتر و یکی از همکلاس های شهید قشقایی، درباره  وی  چنین گفت: ما همگی دانشجویان دانشگاه هنرهای دراماتیک و از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه نیز بودیم ، اما حسین قشقایی با گرایش مذهبی ، روحیه مبارزه جویی و تفکرات خاصی که داشت ، از جمله فعال ترین اعضای انجمن بود. او دوستدار طبقه  پایین و کارگر بود و بسیاری از همراهان و دوستان او نیز کارگران ساده، خیاط و… بودند که با او در اجراها همکاری می کردند.

وی ادامه داد:  او به دلیل روحیه خاصی که داشت ، شرایط تئاتری آن زمان را نمی پسندید و همواره معتقد بود که وابستگی هایی در این حوزه وجود دارد، پس بیشتر دوست داشت در حوزه فکری خودش کار کند. به همین دلیل هم نمایشنامه “استثنا و قاعده” را که آن زمان ممنوع بود ، به روی صحنه برد و به عنوانپایان نامه ها هم کار کرد.

وی اضافه کرد: حتی بعداز اجرای آن نمایش، رییس وقت دانشکده  که آن زمان دکتر فروغ بود، به اجرای آن اعتراض کرد.

دانشور با اشاره به فعالیت های زیاد شهید قشقایی ، گفت : نقد تئاتر، نوشتن مقاله، گفتگوهای دوستانه و جلسات مختلفی که در طول سال تشکیل می داد، از جمله فعالیتهای او بود. ولی نوشتن نمایشنامه که مهمترین آن نیز”حروفیه” بود، عمده فعالیت وی بود، در آن زمان کلاس های آموزشی تئاتر را در محدود مهرآباد تشکیل می داد و حتی در دوران سربازی هم فعالیت تئاتری داشت. از طرفی در ” آیت فیلم” که آن زمان تحت سرپرستی آیت الله بهشتی بود، نیز فعالیت فرهنگی مذهبی انجام می داد.

تاجبخش فناییان، کارگردان تئاتر و یکی دیگر از هم دوره های شهید قشقایی با اشاره به فعالیت های انقلابی گفت: در همان اواخر پیروزی ، در روزی که استاد نجات الهی به شهادت رسید،هنگام کمک به سه نفر که تیر خورده بودند، تیر می خورد و شهید می شود وسپس با زحمت زیاد اعضای انجمن اسلامی و با کارگردانی داوود دانشور، نمایشنامه “حروفیه” او تکمیل شده و به عنوان اولین کاری که روی صحنه تئاتر آمد، در تالار چهارسو اجرا گردید.

وی ادامه داد: به پاس خلق و خو و حرکت های مثبت او تصمیم گرفتیم تا همان سالن را به نام قشقایی بگذاریم.  پس  به مسوول تئاتر شهر که آن زمان مهندس حجت بود، پیشنهاد تغییر نام را دادیم و البته بعد دو یا سه سال دیگر، چهارسو را به نام اول خود تغییر دادیم و سالن جدیدی را که ساخته شده بود. به نام قشقایی تغییر نام دادیم.

محمود فرهنگ نیز، که یکی دیگر از هم دوره های شهید قشقایی و از جمله افرادی است که در نمایش “نهضت حروفیه” بازی کرده بود،  در ادامه گفت : این نمایش به نوعی اولین تئاتری بود که بعد از انقلاب در ایران اجرا شد و حتی گروه “آیین” به سرپرستی داوود دانشور هم شاید به همان ایده راه اندازی شد.

شهید حسین قشقایی در خانواده‌ای از تبار دلیران و مردان رشید و قهرمان‌پرور قشقایی شیراز دیده به جهان گشود و در همان‌جا تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را به پایان برد و دوران دانشگاه را در تهران و در دانشكده هنرهای دراماتیك (چهارراه آب سردار) گذراند و در سال 52 موفق به اخذ درجه كارشناسی تئاتر شد. حدود یك‌سال و اندی به‌صورت قراردادی در اداره تئاتر فعال بود و از آن اداره به شهرستانهای مختلفی برای تدریس تئاتر می‌رفت اما به دلیل بروز مشكلات بر سر مسائل اعتقادی، وی را از اداره تئاتر اخراج كردند. پس از آن مدتی در شهرها و ده‌كوره‌های دورافتاده معلم شد و برای آموزش مردم محروم كوشش فراوان كرد. در تمام این دوران، وی نیرو، اندیشه، اراده و قریحه هنری و احساس خود را در خدمت اعتقاد و ایمان اسلامی‌اش به كار گرفت و همچنین در سالهای اوج فعالیتهای حسینیه ارشاد كم‌كم جذب كلام و اندیشه‌های معلم شهید، دكتر علی شریعتی شد و با پیروی و الهام از رهنمودهای او در جهت ارشاد و آموزش اسلام راستین و تشیع علوی گام برداشت و در راه استفاده از هنر، در شناسایی قهرمانان نستوه تاریخ اسلام بسیار كوشید.
او هیچ‌گاه دست از مبارزه چه مبارزه سیاسی و چه هنری برنداشت و در دوران دانشجویی و پس از آن نمایشنامه‌هایی را تمرین و به روی صحنه برد كه تمامشان حكایت از ظلم و ستم و خفقان حكومت طاغوت داشت. ازجمله آنها نمایش «استثنا و قاعده» نوشته برتولت برشت بود كه در مهرماه سال 1352 در سالن نمایش دانشكده هنرهای دراماتیك به روی صحنه رفت. اما طولی نكشید كه وی را به دلیل داشتن افكار و كلام روشنفكرانه مذهبی تند و مبارزه‌جویانه‌اش ـ كه بالاخص در نوشته‌ها و نمایشهایش مشهود بود، و همچنین فعالیتهای انقلابی و سیاسی كه درواقع به‌صورت یك روشنفكر انقلابی جلوه‌گر می‌شد ـ فردی تبعیدی شناختند و از فعالیتهای هنری در دانشكده منعش كردند، به نحوی كه در زمان دانشكده و پس از آن وقتی برای سر زدن به دوستان خود به بهانه‌های مختلف وارد دانشگاه می‌شد، اكثراً از او دوری می‌كردند و…
سرانجام وی در تاریخ ششم دی‌ماه سال 1357، هنگام تشییع جنازه استاد شهید كامران نجات‌اللهی در خیابان امیرآباد (كارگر) مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد. گرچه عمر وی كوتاه بود ولی در همین فرصت اندك با ایمان راسخ خویش و قریحه هنری و حساس خود در درجه اول یك انسان و بعد یك هنرمند بود كه به مجاهدت و فعالیتهای هنری و اسلامی و انقلابی و تعلیم و آموزش جوانان هنرجو و مردم محروم مشغول بود.
وی در دوران حیات خود چندین نمایشنامه، تحقیق و گزارش به رشته تحریر درآورده كه از آن جمله می‌توان به نمایشنامه «نهضت حروفیه»، تحقیق در تئاتر تركیه (تز دانشگاه) و… اشاره كرد كه قرار بود به‌صورت یك مجموعه آثار منتشر شود ولی…!

                          واما سهم من كه يكي از دوستان آن عزيز هستم خاطرات من از آن بزرگوار مي باشد كه تقديم مي شود (صاحبدل)

یادی  از دوستی دیرین

تابستان ۱۳۵۳

  • ۱

یک تخت فلزی دوطبقه   ، من در طبقه ی بالا وحسین در طبقه ی پایین تخت ،

کجا ؟ درسالن آسایشگاهی در  مرکز پیاده ی شیراز . اینجا مرکز آموزش تخصصی رسته ی پیاده ی نیروی زمینی است  ومارا برای گذراندن دوره ی تخصصی افسری پیاده به اینجا  آورده اند.  حدود ۷۰۰نفر لیسانس هستیم که دوره ی ۱۸ ماهه ی سربازی را از این جا آغاز کردهایم وقرار است بعد از یک دوره ی آموزشی ۲ماهه  تقسیم بشویم به مراکز نظامی سراسر کشور  وبقیه ی خدمت سر بازی را در آن  مکان ها بگذرانیم.

۲
امروز آموزش صحرایی داشتیم نزدیک ظهر به پادکان بر گشته ایم گرسنه وتشنه . هنوز موقع ناهار نشده ، به وسایلم در آسایشگاه سری می زنم،خوردنی چی داریم؟ آها یک شیشه ی شربت آلبالو توی ساکمه، این دفعه که رفته بودم مرخصی ،تیبا برام گذاشته ؛ خوبه یک شربت خنک درست کنم ،بریم با حسین زیر درخت ها بشینیم وباهم بخوریم . دوتا لیوان بلوری فرانسوی دسته دار از ساکم بر می دارم ؛ چند تکه یخ توی لیوان ها می ریزم ،بعدش قدری شربت آلبالو وآب . مثل این که پسته هم دارم – یک جعبه پسته با بسته بندی لوکس کادویی. یک مشت هم از این پسته ها بر می دارم وحسین را به ضیافت روی چمن کنار آسایشگاه زیر درخت های بید مجنون دعوت می کنم .
دوتا لیوان شربت شفاف و خنک آلبالو که بیرون لیوان ها ذره های بخار آب مثل شبنم نشسته ، ویک مشت پسته توی سینی .
_ بفرما!
_ من چند تا از این پسته ها بر می دارم اما شربت نمی خورم.
_ چرا؟
_ این شربت خیلی منو وسوسه می کنه ، احساس می کنم اشتیاق عجیبی به خوردنش دارم؛ نمی خورم ، ببر بده به یکی از اون نگهبان ها.

۳
_ حسین ! امروز امتحان کتبی آموزش نظامی را چطور دادی ؟
همه ی سوال ها چهار جوابی بود . خوب زدی ؟
_نه
_چرا؟
_ورقه را سفید دادم .
_می دونی اگه نمره هات خیلی پایین باشه بهت درجه ی افسری نمی دن ها ممکنه سرباز صفر بشی.
_ آره می دونم.
_ خوب پس چرا ورقه هاتو سفید می دی ؟
_ حسن ، من این حکومت لعنتی شاه را قبول ندارم ؛ اگه به سوالهای این ها جواب بدم یعنی این نظام را تاء یید کرده ام . آخرش اینه که سرباز صفر میشم دیگه . من خودم رابرای اون آماده کرده ام .

۴
_ حسن ، چرا امروز ناراحتی ؟
_ هیچی
_ فهمیدم ، دلت تنگ شده . ها؟
_ الان دو هفته است که نامه ای به دستم نرسیده.
_ آهان فهمیدم واسه ی نامزدت دلت تنگ شده.
هر وقت خیلی ناراحت بودی ؛ یکی هست که می تونی باهاش خلوت کنی وهمه ی حرفاتو باهاش بزنی . تو می تونی با خدای خودت صحبت کنی اون وقت متوجه میشی که اصلا” تنها نیستی اون وقته که همه ی ناراحتی هات از بین میره .

۵
_راستی حسین رشته ی تحصیلی تو چیه ؟
_ من هنر های دراماتیک خونده ام .
_یعنی چه هنری ؟
_ هنر های نمایشی ، تآتر .
_ من به نمایش خیلی علاقه دارم ؛ در زمان دانشجوییم توی حسینیه ی ارشاد با دکتر شریعتی همکاری داشتم

۶
_ حسن! راستی امروز یه چیزی کشف کرده ام .
_ چی کشف کرده ای ؟
_ حدس بزن .
_چی بگم؟
_امروز یه حموم کشف کرده ام !
_حموم؟
_بله ، ما که تو این پادگان به این عظمت حموم نداریم ؛اگه یه وقتی به حموم احتیاج پیدا کنیم یاباید یه جوری از پادگان در بریم یا این که صبر کنیم تا پنجشنبه که مرخصی می ریم.
_ خوب جریان این حمام کشف شده چیه ؟
_ انتهای پادگان سمت بابا کوهی یه حمومی هست که درش قفله اما اگه بخوای می تونی از پنجره داخلش بشی ؛
پنجره ی بالا را که هول بدی باز می شه بعد می تونی بری داخل ودوش بگیری ، آبش سرده اما کارتو راه میندازه میای ببرم نشونت بدم؟
_بریم.

7

ششم دي ماه1357- بهشت زهرا

– همين طور…… جنازه هاي شهداي انقلاب را  پشت سر هم  به اين جا مي آورند واين مردم بر آشفته هستند كه با فرياد هاي مرگ بر شاه اين  پيكر هاي خونين را  تحويل مي گيرند  وآن هارا به سوي قطعه ي 24  حركت مي دهند.

قطعه 24

– لا اله الا الله …………..

-برادرا بريد كنار بذاريد جنازه ي شهيد را بذارن زمين

–  مرگ بر اين سلسله ي پهلوي …………مرگ بر اين شاه جنايت كار ……….

پيكر خون آلود را روي زمين گذاشتند . ومن رو به آقايي كه به نظر مي رسيد از بستگان شهيد باشد گفتم  شما چه نسبتي با شهيد  داريد ؟

– من برادر شهيد هستنم  واين خانم  كه چادر عربي سرش كرده كسي است كه شهيد ما اورا نجات داده

-بله ما در تشييع جنازه ي شهيد نجات اللهي  شركت كرده بوديم كه سرباز ها به طرف مردم تير اندازي كردند  واين شهيد مرا به داخل خانه اي هول داد كه تير نخورم ولي خودش شهيد شد .

–   برادرها  …….اين برادر من حسين قشقايي يه كه در تشييع جنازه ي  استاد نجات اللهي شهيد شد . ما از شهادت باكي نداريم واطمينان دارم كه خون شهيدان ما  حكومت لجن مال  پهلوي را سر نگون خواهد كرد. ما راه شهدا را ادامه خواهيم داد واز شهادت هيچ باكي نداريم . ما به شهيدانمان افتخار مي كنيم 

– آقا برادر شما خدمت سربازي مركز پياده ي شيراز بود؟

– بله

– او دوست منه ،……….. ما باهم در يك پادگان  بوديم ………..، ما هم تختي بوديم ……

ومن روبه جمعيت همراه كه بر آشفته بودند :

– برادرا……. من اين شهيد را خوب مي شناسم ،  شهادت يك اتفاق نيست ، او همان موقع هم شهيد بود….  او  انساني  مبارز ؛ نترس ، شجاع ، زاهد  وباتقوا بود ..شهيد در زمان حياتش هم شهيد ه و كسي اينو نمي دونه ،  و حسين قشقايي با شهادتش ااينو بر ماثابت كرد . قشقايي نمونه ي كاملي از يك مسلمان انقلابي بود . من در زمان سر بازي با او در يك گردان ،يك گروهان ،يك آسايشگاه و هم تختي بوديم . ما در مركز پياده ي شيراز دوران آموزش افسري رسته ي پياده را طي مي كرديم .او  در تمام امتحانات كتبي ورقه ي امتحان را سفيد مي داد . حتي يك كلمه هم نمي نوشت . وقتي از او مي پرسيدم حسين چرا ورقه را سفيد مي دهي ؟ مي گفت مي گفت من پاسخ دادن به سوالات امتحاني را كه سر نخ آن به اين حكومت وصل مي شود براي خودم ننگ مي دانم . من حاضرم درجه ي افسري را نگيرم اما اعتراض خودم را به حكومت شاه اين طور نشان بدهم . واين طور هم شد وحسين بقيه ي دوره ي سربازي را با درجه ي استواري گذراند. اومصداق كامل آيه ي مباركه ي…….اشداء علي الكفار رحماء بينهم بود ….  با نيروهاي خدماتي پادگان بسيار مهربان وصميمي بود . يك روز به اوگفتم حسين تو چه كار مي كني هر وقت بخواهي از پادگان خارج مي شوي ؟ او مي گفت من با همه ي اين سر باز ها دوست صميمي هستم . چون منزل بستگان او در شيراز بود از هر فرصتي براي ديدار آن ها استفاده مي كرد ولي ما فقط روزهاي پنجشنبه وجمعه از پادگان خارج مي شديم . يك روز فرمانده ي گردان كه به نام سر گرد فارابي بود در صف صبح گاه نزديك او آمد وبه او گفت : سركار قشقايي من بار ها شما را روزهاي عادي داخل شهر مي بينم شما از چه كسي  مرخصي مي گيري ؟ واو با اعتماد به نفس كامل گفت  : جناب سرگرد مطمئنيد  من بودم ؟ لطفا اين بار اگر مرا در خيابان ديديد همان جا به من بگوييد. وامروز كه من براي تشييع  وخاك سپاري شهدا به اينجا امده ام با صحنه اي كه ملاحظه مي كنيد روبرو شدم .

محمد حسن صاحبدل -تهران -مجتمع آموزشي معلمnote.sahebdel@gmail.com

درباره نویسنده

محمد حسن صاحبدل

طراح قالب وین

در طول سالهایی که گذشته یافته ها و بافته هایی پراکنده برایم فراهم آمده بود که به دنبال فرصتی بودم تا آنها را در جایی بنگارم و بگذارم ؛ از طرفی در کلاس های درس پیش می آمد که سخن به درازا می کشید و ادامه مطلب باعث اطاله کلام می شد که آنها را به فرصتی دیگر احاله می کردم و اکنون این صفحه یادداشت را برای بیان این مطالب فراهم کرده ام .

مشاهده تمام مقالات