يادي  از دوستي ديرين

 

تابستان 1353

  • 1

يك تخت فلزي دوطبقه   ، من در طبقه ي بالا وحسين در طبقه ي پايين تخت ،    

كجا ؟ درسالن آسايشگاهي در  مركز پياده ي شيراز . اينجا مركز آموزش تخصصي رسته ي پياده ي نيروي زميني است  ومارا براي گذراندن دوره ي تخصصي افسري پياده به اينجا  آورده اند.  حدود 700نفر ليسانس هستیم كه دوره ي 18 ماهه ي سربازي را از اين جا آغاز كردهایم وقرار است بعد از يك دوره ي آموزشي 2ماهه  تقسيم بشويم به مراكز نظامي سراسر كشور  وبقيه ي خدمت سر بازي را در آن  مكان ها بگذرانيم.

2
امروز آموزش صحرايي داشتيم نزديك ظهر به پادكان بر گشته ايم گرسنه وتشنه . هنوز موقع ناهار نشده ، به وسايلم در آسايشگاه سري مي زنم،خوردني چي داريم؟ آها يك شيشه ي شربت آلبالو توي ساكمه، اين دفعه كه رفته بودم مرخصي ،تيبا برام گذاشته ؛ خوبه يك شربت خنك درست كنم ،بريم با حسين زير درخت ها بشينيم وباهم بخوريم . دوتا ليوان بلوري فرانسوي دسته دار از ساكم بر مي دارم ؛ چند تكه يخ توي ليوان ها مي ريزم ،بعدش قدري شربت آلبالو وآب . مثل اين كه پسته هم دارم – يك جعبه پسته با بسته بندي لوكس كادويي. يك مشت هم از اين پسته ها بر مي دارم وحسين را به ضيافت روي چمن كنار آسايشگاه زير درخت هاي بيد مجنون دعوت مي كنم .
دوتا ليوان شربت شفاف و خنك آلبالو كه بيرون ليوان ها ذره هاي بخار آب مثل شبنم نشسته ، ويك مشت پسته توي سيني .
_ بفرما!
_ من چند تا از اين پسته ها بر مي دارم اما شربت نمي خورم.
_ چرا؟
_ اين شربت خيلي منو وسوسه مي كنه ، احساس مي كنم اشتياق عجيبي به خوردنش دارم؛ نمي خورم ، ببر بده به يكي از اون نگهبان ها.

3
_ حسين ! امروز امتحان كتبي آموزش نظامي را چطور دادي ؟
همه ي سوال ها چهار جوابي بود . خوب زدي ؟
_نه
_چرا؟
_ورقه را سفيد دادم .
_مي دوني اگه نمره هات خيلي پايين باشه بهت درجه ي افسري نمي دن ها ممكنه سرباز صفر بشي.
_ آره مي دونم.
_ خوب پس چرا ورقه هاتو سفيد مي دي ؟
_ حسن ، من اين حكومت لعنتي شاه را قبول ندارم ؛ اگه به سوالهاي اين ها جواب بدم يعني اين نظام را تاء ييد كرده ام . آخرش اينه كه سرباز صفر ميشم ديگه . من خودم رابراي اون آماده كرده ام .

4
_ حسن ، چرا امروز ناراحتي ؟
_ هيچي
_ فهميدم ، دلت تنگ شده . ها؟
_ الان دو هفته است كه نامه اي به دستم نرسيده.
_ آهان فهميدم واسه ي نامزدت دلت تنگ شده.
هر وقت خيلي ناراحت بودي ؛ يكي هست كه مي توني باهاش خلوت كني وهمه ي حرفاتو باهاش بزني . تو مي توني با خداي خودت صحبت كني اون وقت متوجه ميشي كه اصلا” تنها نيستي اون وقته كه همه ي ناراحتي هات از بين ميره .

5
_راستي حسين رشته ي تحصيلي تو چيه ؟
_ من هنر هاي دراماتيك خونده ام .
_يعني چه هنري ؟
_ هنر هاي نمايشي ، تآتر .
_ من به نمايش خيلي علاقه دارم ؛ در زمان دانشجوييم توي حسينيه ي ارشاد با دكتر شريعتي همكاري داشتم ، دكتر يه نمايشنامه اي داره به نام ابوذر . اون نمايشنامه توي حسينيه ي ارشاد اجرا شد . من هم در اجراي اين نمايش سهم داشتم.

6
_ حسن! راستي امروز يه چيزي كشف كرده ام .
_ چي كشف كرده اي ؟
_ حدس بزن .
_چي بگم؟
_امروز يه حموم كشف كرده ام !
_حموم؟
_بله ، ما كه تو اين پادگان به اين عظمت حموم نداريم ؛اگه يه وقتي به حموم احتياج پيدا كنيم يابايد يه جوري از پادگان در بريم يا اين كه صبر كنيم تا پنجشنبه كه مرخصي مي ريم.
_ خوب جريان اين حمام كشف شده چيه ؟
_ انتهاي پادگان سمت بابا كوهي يه حمومي هست كه درش قفله اما اگه بخواي مي توني از پنجره داخلش بشي ؛
پنجره ي بالا را كه هول بدي باز مي شه بعد مي توني بري داخل ودوش بگيري ، آبش سرده اما كارتو راه ميندازه مياي ببرم نشونت بدم؟
_بريم.

درباره نویسنده

محمد حسن صاحبدل

طراح قالب وین

در طول سالهایی که گذشته یافته ها و بافته هایی پراکنده برایم فراهم آمده بود که به دنبال فرصتی بودم تا آنها را در جایی بنگارم و بگذارم ؛ از طرفی در کلاس های درس پیش می آمد که سخن به درازا می کشید و ادامه مطلب باعث اطاله کلام می شد که آنها را به فرصتی دیگر احاله می کردم و اکنون این صفحه یادداشت را برای بیان این مطالب فراهم کرده ام .

مشاهده تمام مقالات